
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:پاتوق دختر پسرای باحال +18 در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

این وبلاگ هیچگونه گرایشی به مطالب غیر اخلاقی ندارد و فقط برای ساختن اوقاتی خوش
برای وبمسترها ساخته شده است لذا از بلاگفا و فیلترینگ مخابرات خواهشمندم این وبلاگ را
فیلتر نکنند.
این وبلاگ هیچگونه مسوولیتی در قبال محتویات سایتهای زیر ندارد.
آهنگ بسیار زیبا و بترکون از سورشا,ورساد و شاکی به نام از تو میخوندم که ۱سال روش کار کردن

[+]
نوشته شده توسط رضا در 22:58
|
کمین 1 لقمه نون حلال
[+]
نوشته شده توسط رضا در 23:19
|
|
|
ما ایرانی هاخیلی با فرهنگ بودیم؟-خیلی با فرهنگ هستیم؟-بی فرهنگ هستیم؟
21 مهر 87 - 19:18 |
|
نوشته خط میخی مربوط به حدود دوهزار وپانصد سال قبل در شهر سنگ ایذه
ما ایرانی هاخیلی با فرهنگ بودیم؟ ما ایرانی ها خیلی با فرهنگ هستیم؟ ما ایرانی ها بی فرهنگ هستیم؟ ما ایرانی ها به آثار باستانی خیلی علاقمند هستیم پس آنها را خراب می کنیم خط ما از خط میخی زیباتر است؟ |
[+]
نوشته شده توسط رضا در 23:11
|
|
[+]
نوشته شده توسط رضا در 23:9
|
|
[+]
نوشته شده توسط رضا در 23:12
|
|
قوت جان گر نیست جان محفوظ باد جان درگیر زمان محفوظ باد

سفره ی ما گر پر از خالی بُوَد یادمانِ بوی نان محفوظ باد

خنده بر لب ها اگر خشکیده است اشک و آه بی امان محفوظ باد

چرخ گردون گر به کام ما نگشت کج روی های زمان محفوظ باد

بره ی بریان اگر مقدور نیست آش کشک خاله جان محفوظ باد

ما دگر با فقر عادت کرده ایم غر و لند کودکان محفوظ باد
یا اگر مردیم زیر بار فقر جان آقا زادگان محفوظ باد

پشتم از بار گرانی گشته خم حمل این بار گران محفوظ باد

در این دستگاه قضائی بی نقص ما فرصت غارتگران محفوظ باد
[+]
نوشته شده توسط رضا در 21:20
|
|
کاربرد گوشیهای تاشو!
به عنوان آینه 
تله موش 
گیره ی لباس 
جا صابونی 
[+]
نوشته شده توسط رضا در 20:52
|
|
وقتی قلیون آزاد میشه

[+]
نوشته شده توسط رضا در 23:11
|
|
کوکاکولا با یک تکه گوشت چکار میکند؟






[+]
نوشته شده توسط رضا در 15:33
|
|
ازدواج، یعنی همین!
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.
استاد گفت : عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!!
[+]
نوشته شده توسط رضا در 23:42
|
|